السلام علی شهدا و الصدیقین

سلام .

یه مقداری برای شهدا دلم تنگ شد ، گفتم برم کتاب شهید زین الدین رو بخونم . از کتابخونه برداشتم همینطوری یه صفحه باز کردم . نوشته بود :

رفته بود شمال غرب ، ماموریت فرستاده بودنش . بعد از یک ما که برگشته بود اهواز، دیده بود لیلا (دخترش) مریض شده ، افتاده بود روی دست مادرش . یک زن تنها با یک بچه ی مریض .

باز هم نمی توانست بماند و کاری کند . باید بر می گشت . رفت توی اتاق در را بست . نشست و یک شکم سیر گریه کرد .

روایت فتح - یادگاران - کتاب زین الدین

علمدار صبح

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387    | توسط:    | طبقه بندی: شهدا - جبهه و جنگ،     | نظرات()